تبليغاتX
ســـــرای بـــــــاقی
باز مرحوم علامه طهراني مي گويد :

يكي از سروران عزيز ما كه فعلا از اعاظم اهل نجف اشرف است و حقا مرد بزرگواري است ، نقل فرمود براي من كه ما از نجف اشرف عيال اختيار كرديم و سپس در فصل تابستان براي زيارت و ملاقات ارحام عازم ايران شديم و پس از زيارت حضرت ثامن الائمه به وطن خود كه شهري است در نزديكي هاي مشهد رهسپارگرديديم.

آب و هواي آنجا به عيال ما نساخت و مريض شد و روز به روز مرضش شدت كرد و هر چه معالجه كرديم سودمند واقع نشد و مظرف به مرگ شد و من در بالين او بودم و بسيار پريشان شدم و ديدم عيال من در اين لحظه فوت مي كند و من بايد تنها به نجف برگردم و در پيش پدرش و مادرش خجل و شرمنده گردم و به من بگويند دختر نو عروس ما را برد و در آنجا دفن كرد و خودش برگشت .

حال و اظطراب و تشويش عجيبي در من پيدا شد . فورا آمدم در اتاق مجاور ايستادم و دو ركعت نماز خواندم و توسل به حضرت امام زمان (عج) پيدا كردم و عرض كردم :

يا ولي الله ! زن مرا شفا دهيد ، اي ولي كارخانة خدا ! اين امر از دست شما ساخته است و با نهايت تضرع و التجا متوسل شدم ، آمدم در اطاق عيالم ، ديدم نشسته و مشغول گريه كردن است  و زاروزار مي گريد . تا چشمش به من افتاد گفت : چرا مانع شدي ؟ چرا مانع شدي ؟ چرا نگذاشتي؟ من نفهميدم چه مي گويد و تصور كردم كه صحبت عادي مي كند و حالش سخت است . بعد كه قدري آب به او داديم و غذا به دهانش گذارديم قضية خود را براي من نقل كرد و گفت : عزرائيل براي قبض روح من با لباس سفيد آمد و بسيار متجمل و زيبا و آراسته بود ، به من لبخندي زد و گفت : حاظر به آمدن هستي ؟ گفتم : آري .

بعدا امير المؤمنين تشزيف آوردند و با من بسيار ملاطفت و مهرباني كردند و به من گفتند : من مي خواهم بروم نجف ، مي خواهي با هم برويم به نجف ؟ گفتم بلي خيلي دوست دارم  با شما به نجف بروم . من برخاستم لباس خود را پوشيدم و آماده شدم كه با آن حضرت به نجف اشرف برويم ، همينكه خواستم از اطاق با حضرت خارج شوم ديدم كه حضرت امام زمان عجل الله آمدند و تو هم دامان امام زمان را گرفته اي . حضرت امام زمان به  امير المؤمنين عرض كردند :‌ اين بنده به ما متوسل شده ، حاجتش را برآوريد .

حضرت امير المؤمنين سر خود را پائين انداخته و به عزرائيل فرمودند : به تقاضاي مرد مؤمن كه متوسل به فرزند ما شده است برو ؛ باشد تا موقع معين و امير المؤمنين از من خداحافظي كردند و رفتند . چرا نگذاشتي من بروم ؟

در روايات زيادي وارد شده است كه حضرت امير المؤمنين بر بالين محتضر در سكرات موت حاضر خواهد مي شوند . اين حضور از بهترين حالات براي مؤمنين خواهد بود و بهترين فرمان . خوشا به حال مؤمنين و شيفتگان ائمه اطهار كه چنين سعادتي نصيب آنها مي شود .

دوستان لطفا کنند اعتقادات و افکار خود را در جهت موید یا مردد کردن داستانها بیان فرمایند/پیشاپیش متشکر

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 4:20 |

مرحوم علامه طهراني دركتاب معادشناسي مي گويد :

يكي از اقوام شايسته ما كه از اهل علم سامرا بوده و سپس در كاظمين و فعلا در تهران سكونت دارد براي من نقل كرد كه در ايامي كه در سامرا بودم مبتلا شدم به مرض حصبة سخت و هر چه در آنجا مداوا نمودند مفيد واقع نشد . مادرم با برادرانم مرا از سامرا به كاظمين براي معالجه آوردند و در كاظمين نزديك به صحن مطهر ، يك اطاق در مسافر خانه تهيه و درآنجا به معالجة من پرداختند ، موثر واقع نشد و من بيهوش افتاده بودم . ازمعالجة اطباي كاظمين كه مأيوس شدند يك روز به بغداد رفته و يك طبيب سني مذهب را براي من به كاظمين آوردند . همين كه نزديك بستر من آمد و مي خواست مشغول معاينه گردد من در اطاق احساس سنگيني كردم و بي اختيار چشم خود را باز كردم ديدم خوكي بر سر من آمده است ، بي اختيار آب دهان خود را به صورتش پرتاب كردم . گفت چه مي كني ؟ چه مي كني ؟ من دكترم ، من دكترم‌ !‌ من صورت خود رابه ديوار كردم و او مشغول معاينه شد و دستوراتي داد و نسخه اي نوشت و رفت . نسخه را تهيه كرديم و به تمام دستورات او عمل كردند ابدا موثر واقع نشد و من لحظات آخر عمر خود را مي گذراندم . تا آن كه ديدم حضرت عزرائيل وارد شد با لباس سفيد و بسيار زيبا و خوشرو و خوش منظر و خوش قيافه . پس از آن پنج تن : حضرت رسول اكرم ، حضرت امير المونين و حضرت فاطمة زهرا و امام حسن و امام حسين بترتيب وارد شدند و همه نشستند و به من تسكين دادند و من مشغول صحبت كردن با آنها شدم و آنها نيز با هم مشغول گفتگو بودند . در اين حال كه من به صورت ظاهر ، بي هوش افتاده بودم ، ديدم مادرم پريشان شده و از پله هاي مسافر خانه بالا رفت روي بام و رو كرد به گنبد مطهر حضرت موسي بن جعفر و عرض كرد :

يا موسي بن جعفر من بخاطر شما ، بچه ام را آوردم اينجا ، شما راضي هستيد بچه ام را اينجا دفن كنند و من تنها برگردم ؟ حاشا و كلا ! (البته اين مناظر را اين آقاي مريض با چشم دل مي ديده است نه با چشم سر ؛ آنها بهم بسته و بدن افتاده و عازم ارتحال است .)همين كه مادرم با حضرت موسي بن جعفر مشغول تكلم بود ، ديدم آن حضرت به اطاق ما تشريف آوردند و به حضرت رسول الله عرض كردند : خواهش مي كنم تقاضاي مادر اين سيد را بپذيريد !

حضرت رسول الله رو كردند به عزرائيل و فرمودند :‌

برو تا زماني كه خداوند مقرر فرمايد ؛ خداوند بواسطة توسل مادرش عمر او را تمديد كرده است . ما هم مي رويم و انشا الله براي موقع ديگر . مادرم از پله ها پائين آمد و من نشستم آن قدر از دست مادرم عصباني بودم كه حد نداشت و به مادرم گفتم چرا اين كار را كردي ؟ من داشتم با امير المومنين مي رفتم ، با پيغمبر مي رفتم ، با حضرت فاطمه و حسنين ني رفتم ، تو جلو مارا گرفتي و نگذاشتي كه ما حركت كنيم .

وب دوستان محترم لطفا بیانات شیرین خود را بیان فرمایند

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 3:32 |

 

دوستان محترم لطفا تعبیر و تفسیر خود را از این دو بیت شعر بصورت کامنت در قسمت نظرات بیان فرمایند/متشکر

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت 4:16 |

دركتاب جامع الاخبار روايت شده كه مردي از ابوذر غفاري سوال كرد : چرا مردن در نظر ما ناپسند است ؟ ابوذر در پاسخ گفت : به علت اينكه شما دنياي خود را آباد نموده و آخرت خود را ويران كرده ايد ؟ و البته بر شما ناگوار خواهد بود كه از محل آباد و معمول به محل خراب و ويران كوچ كنيد .

ترس از مرگ چيزي ايت مه اغلب انسانها به آن مبتلا هستند ، مگر اندكي كه با علم و ايمان و درك صحيح به حقيقت مرگ پي برده باشند و در دنياي زودگذر با عبادت خالق يكتا و اجراي فرمان هاي او در جهت رضاي حضرت حق جل جلاله گام برداشته باشند كه در غير ايم صورت نه تنها از مرگ هراس نخواهند داشت ، بلكه آن را گرم در آغوش خواهند فشرد ، چون مرگ را نابودي و نيستي نمي دانند ، مرگ را آغاز زندگي حقيقي ، آن هم در جوار رحمت الهي با صالحان و نيكان و اولياءالله مي دانند ، برخورداري از نعمات بي شمار الهي و آسايش دائمي مي پندارند ، آنان هم به آيات الهي ايمان دارند .

آيا مرگ پايان زندگي است ؟

قرآن كريم مي فرمايد :اي رسول ما به آنها بگو :فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شما است جان شما را خواهد گرفت و پس از مرگ به سوي خداي خود باز مي گرديد .

قرآن كريم به صراحت مي فرمايد كه مرگ پايان زندگي نيست بلكه بازگشت به خداي خويش و متنعم شدن از نعمت هاي لايزال الهي و زندگي جاودانه است .

مرگ پايان زندگي نيست ، بلكه به منزله پلي است كه انسان بوسيله آن از ديار فاني به ديار باقي و قرب پروردگار نائل مي شود .

احتضار و سكرات موت :

يكي از سخترين حالات انسان ، هنگام جان دادن د قبض روح توسط ملك الموت ، كساني كه در دنيا به مقام پروردگار خويش نايل شده اند در حرم امن الهي خواهند بود ، قبض روح آنها بسيار آسان خواهد بود و با صفا و محبت اين دنيا را ترك خواهند كرد  و جايگاه آنها نيز بهشت نعيم است و غذاي آنان روح و ريحان و نسيم هاي جان پرور از ناحيه حرم الهي امن الهي بر آنان مي ورزد ، و آنان در نازونعمت و آسايش بسر خواهند برد . اما كساني كه در دنيا به دنبال ظلم و ستم و تعدي و عصيان بودند و بر پروردگار خويش طغيان نمودند و از راه راست منحرف شده شياطين را پيروي نمودند لحظه عذاب هاي دردناك را از لحظه قبض روح درك خواهند كرد .

در صورت نظر دهی درمورد این مطلب در پست بعدی داستانی بسیار  جالب و حقیقی نقل خواهم کرد ***** سرای باقی

+ نوشته شده توسط در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 10:8 |

بسم الله العاجل في  القائم

بنام پرچمدار پرچم پرچمداران

مديريت وبلاگ سراي باقي ضمن عرض تبريک و شادباش سال

جديد خورشيدي و تعزيت بمناسبت اربعين سالار شهيدان و نيز

تسليت بدليل فرارسيدن سالروز ارتحال نبي مکرم اسلام (ص)

مقدم کليه مدعويين و حقيقت جويان مرگ را گرامي ميدارد و

آمادگي خود را جهت هر گونه همکاري در رابطه با اين قبيل

موضوعات اعلام ميدارد . از کليه وبگرداني که به اين وبلاگ

مراجعت مينمايند و با نطرات دلگرمشان بنده را در راستاي

پيشبرد اهدافم که همانا روشن نمايي و تبيين حقيقت شيرين

مرگ است کمال تشکر و قدرداني را دارم . ضمنا از دوستاني که

براي اولين بار به وبلاگ سراي باقي مشرف ميشوند تقاضامندم

در صورت مقدور لينک وبلاگ سراي باقي را در وبلاگشان قرار

دهند و با اين کار ضمن تبليغ در جهت بارز نمودن حقيقت مرگ از

صواب و پاداش معنوي و اخروي آن نيز مستفيض گردند .

 http://sarayebaghi.blogfa.com          *** سراي باقي

                               كُلُنا الراجِعُون

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 8:57 |